سخنی از حضرت دوست....

خرید بک لینک
امروز خیلی سعی کردم اروم باشمکلا جدیدا زود از کوره در میرممن اصلا این مدلی نبودممیشه گفته حتی جزو دسته خونسردان بودمچرا این شکلی شدم خودمم نمی فهممهم زود رنجهم غرغروهم دل نازکخیلی هم زود عصبی میشمهمین امروز نزدیک بود با پیام آخر جوش بیارمولی خوب این حق همه است که راحت نظر بدنخطاب به دست عزیز(خودم)گاها برخی کارها از دست من و شما خارجمن در حق همسرم کوتاهی نکردمهمین الان اگه ازشون سوال کنید ممکن کلی هم ازم تعریف کنهدلتنگی هااخلاق تندمغر غرهامکلا اخلاق های بدم قسمت هر عهدی ممکنه بشهبه جز همسر و فرزندممن واقعا دوستشون دارمو جالب تر اینکه تنها جایی که من تمام دردهام رو فراموش میکنمبه آرامش محض میرسمدر اغوش همسرمهمن کنار شوهرم لبریز از ارامشم و طبعا این حسم رو به اونهام منتقل میکنمولی خب دلتنگی منیه امر کاملا غیر ارادیمن واقعا خودمم خسته میشم از این دوستی یک طرفهمن عاشق نیستمشایدم باشمولی عشقم فرق داره با دوستی دختر و پسرمن شبیه یه مادر دلتنگممن نگرانممن دلواپسشم...از ته قلبم دوستش دارمولی ذره ای هوس ندارم تو این علاقهمطمعنممتوجه نمیشید من چی میگمچون جای من نیستید..فقط انقدر بگم برعکس تصورتونمن اصلا خودخواه نیستمبه همسرمم ظلمی نکردمحتی به طور سر بسته خودشم یه چیزایی میدونهمیدونه ناراحتی من از رفتن یه دوستمیدونه دلتنگمفقط جنسیت این دوست رو نمیدون سخنی از حضرت دوست.......

ما را در سایت سخنی از حضرت دوست.... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 289 تاريخ: چهارشنبه 20 دی 1396 ساعت: 18:22

یه وبلاگ دیدماولش فکر کردم خودتینظر که دادم از جوابش متوجه شدم اشتباه کردم...ولی خیلی جالببا اینکه مطمعنم تو نیستیولی نمیخوام باور کنمخودم رو گول زدم و همش مهمون اون وبلاگمصاحبش خیلی از تو مهربون ترمن رو قبول کردهو این خیلی خوبنبودت کمرنگ میشهبدون هیچ دردسریاون حرف میزنهمن میخونمزیادم مخاطب ندارهو تقریبا من خواننده پر و پاقرصشمگاهی دلم میخواد وقتی ناراحت ارومش کنمولی بعد یادم میادمن فقط خودم رو گول زدمو اون یه غریبه است...ولی بازم خوبهخدا من رو نگاه میکنه ومن ارومم سخنی از حضرت دوست.......

ما را در سایت سخنی از حضرت دوست.... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 273 تاريخ: چهارشنبه 20 دی 1396 ساعت: 18:22

خیر سیرم استعلاجی میگیرم استراحت کنممن که نمیتونم به مامان دروغ بگمبهم میگه چیکاره ایمیگم بیکارخوابیدممظلوم میگهمادرجان میای بریم بازار برا عروس جدید خرید کنیمالهی من فدات شم خوب مامان جون وقتی تو انقدر ماهی من چطوری بهت بگم نهپاشدم رفتم سوارشون کردم عروس خانم و مادرشونم سوار کردیم تا خود یک تو بازارها بودیمآخرشم خسته و کوفته رفتم خونه وایستادم ناهار درست کردم تا ساعت 4تازه دراز کشیده بودم یک کم دردم کم شهکه همسری اومد ناهار که چه عرض کنمعصرانه بیشتر حساب میشدخوردیم دوباره شست و شو و کارای سفره جمع کردن و ...و مجدد ساعت 6 رفتم دنبال مامانبرای ادامه خریداین همه هم رفتیم هیچی نخریدیم جز یه حلقه و کیف و کفش و چادر نشونبقیش رو مامان خانمی گفت باید عروس بزرگم باشندچون ممکن دلخور بشنخوب عشقم تو که میترسی دلخور شناز اولش بیارشونمنم بگذار استراحت کنم یک روزساعت ده رفتم خونهبدو بدو شام درست کردم سفره رو انداختم میبینم ایییییییییییییییییی داد بیدادآقا نون نخریدندباز خدا رو شکر نون خشک ماشینی تو خونه بودبه هر بدبختی بود خوردیم و سریع رفتیم خوابیدیمبه حدی خسته بودم که برعکس همیشه سریع خوابم برد تا نماز صبحوقتی بیدار شدم واقعا آروم بودمتو اداره هم همکارمون برگشتند و ظاهرا همه چیز آرومه ...خدایا بابت تمامی این آرامشسپاس سخنی از حضرت دوست.......

ما را در سایت سخنی از حضرت دوست.... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 315 تاريخ: پنجشنبه 7 دی 1396 ساعت: 21:58

شدیییییییییییییدا سرما خوردمحکمت واکسینه شدنمم نفهمیدمنه میتونم دارو مصرف کنمنه حال خوشی دارمجالبه سرمایی که خوردم از سرمای سالهای گذشته بدتر و شدید تراون واکسن یا مشکل داشتهیا رو من جواب نمیدهدو هفته منتظر حرکتی از نی نی امولی هیچ خبری نیستکلا سیستم بدنیم یک کم انرمالهسجاد هم تا ماه اخر ازش هیچ حرکتی حس نکردمجالب دکترم هم نتونست صدای قلبش رو بشنوه و موکولش کرد به چکاپ ماه آیندهگاهی کلا یادم میره باردارمهنوز بعد 5 ماه هیچ کدوم از اقوام متوجه بارداریم نشدندنه کوچکترین تغییر ظاهری دارم نه تغییر داخلی که خودم متوجه بشماگه تو سونو صدای قلبش رو نشنیده بودم میگفتم توهم بارداری زدمبرای یلدا دلم میخاست به خانواده خودم و همسر بگم همه بیان خونمونولی میترسم نتونم از عهدش بربیاماز حسین نمیتونم توقع کمک داشته باشماصلا بلد نیست ...با این حال امشب باهاش صحبت کنم اگه قول همکاری بده حتمن میگم همه بیاناگه من جمعشون نکنم هیچ جا جمع نمیشنمامان اینها که تنهاناون طرفم همه میرن سمت همسراشون و مادر شوهر تنها میمونه ...گناهنتو اداره حسابی نبود یک همکار مسئله ساز شدههمه دارند برای جایگزینش نقشه میکشندرفتن و نبودن منم برای بعد عید باعث شدیدتر شدن انگیزشون شده چون قطعا با کمبود نیروی شدید مواجه میشنهر کی دلش میخواد یا خودش بیاد این بخش یا اقوامش رو بفرستهولی من دلم چیز دیگه ای می سخنی از حضرت دوست.......

ما را در سایت سخنی از حضرت دوست.... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 251 تاريخ: دوشنبه 4 دی 1396 ساعت: 2:27

سخته تو اوج تنهایی باشی

همسرتم درک نکنه تو رو

جدیدا برای جمعه هاش همیشه برنامه داره...

یک هفته با دوستش

یک هفته اضافه کاری

یک هفته با مادرش

خلاصه با همه به غیر من ....

دلم گرفته ای دوست

هوای گریه با من ....

خیلی دلتنگم

خدا حجمش رو میدونه

تازه میفهمم

عجب صبری خدا داره..

من جاش بودم دلم میسوخت

یه کاری میکردم...

ولی خدا صبورتر از من

الهی به امید تو

سخنی از حضرت دوست.......

ما را در سایت سخنی از حضرت دوست.... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 325 تاريخ: دوشنبه 4 دی 1396 ساعت: 2:27

یه وقتایی هست هر چی هم میری تو فضای باز

میزنی بیرون

بازم نفس کم میاری

هوا نداری برای تنفس

حی میکنی دو تا دست دور گلوت حلقه شده و داره خفت میکنه

این جور مواقع باید غرور رو بزاری کنار

زانوهات رو بغل کنی

یه دل سیر گریه کنی

بعد اروم میشی

نفس میاد سرجاش

دیگه اون دستها رهات میکنند

دیگه حس خفگی نداری

اون بغض لعنتی مسبب همه این دردهات بود

اروووووووووووووم میشی

و این ارامش بهاش شکستن غرورته...

سخنی از حضرت دوست.......

ما را در سایت سخنی از حضرت دوست.... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 276 تاريخ: دوشنبه 4 دی 1396 ساعت: 2:27

امروز نوبت دکتر دارم...

میخوام ازش بخوام برام بستری بنویسه

نه اینکه درد جسمی داشته باشم

میخوااااااااااااااااام بلکه اینطوری بقیه دست از سرم بردارند

بیخیال من بشن

همکارها

دوستها

خانواده

اصلا نمیخوان درک کنند من حالممممممم بد

من باید تنها باشم

من باید فکر کنم

اونقدر فکر کنم تا مغزم خسته بشه

بخوابه

سخنی از حضرت دوست.......

ما را در سایت سخنی از حضرت دوست.... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 258 تاريخ: دوشنبه 4 دی 1396 ساعت: 2:27

خیلی غرغرو شدمگاهی خجالت میکشم از این همه نق نقی که میکنمدیروز به دکترم گفتممیخنده میگه اینم یه مدل ویارچه ویار جالبیبگم همسری هوامو بیشتر داشته باشهحتی در مورد بستری هم که گفتم اعتنا نکرد ولی بهم گفت گاهی استراحت کنبرا فردا بهم استعلاجی دادنمیخوام کسی بدونه تا بتونم تنها باشم تو خونههر چند ساعت یک سجاد میاد ولی همونم غنیمتهدیگه اینکه گفت شرایطم خیلی خوبو نی نی جاش عالیهو نگرانی هام همش بیخودیهو اما از ادارههمکاری بود که گفتم نمیادهنوزم نیومده و تقریبا دوماه شدهظاهرا اقایون مدیرم قرار نیست براش جایگزین بیارن و فقط خط و نشون میکشند که اگه اومد ما نیازی دیگه بهش نداریمیکی نیست بگه شما که مجوز جذب نیرو ندارید حداقل همین رو نگهش داریدچرا الکی بزرگش میکنیدطرف رسمیزورش رسیده نیومدهاز بالا هم که داره حمایت میشهدیگه چرا شما میشید کاسه داغ تر از آشاونم وقتی این همه کار مونده رو دستتون و منم به زودی نه ماه میرم مرخصیهیچی دیگه فعلا بحث داغ این روزها تو محفل کاریمون همین مسئله استجدیدا بیشتر وقتم تو اون وبم میگذرهحس میکنم یه آشنا قدیمی مهمون وبم شده البته نمیخواد من بدونماین ها همش یک حسولی شدیدا قویطوریکه کاملا واضح حسش میکنمنامرررررررررررررررررررررررد نظرم نمیده اصلا ی کم از دنیای مجازی فاصله گرفتم و درگیر عروسی داداشی شدیماگه خدا بخواد بعد از مراسم چهلم یک سخنی از حضرت دوست.......

ما را در سایت سخنی از حضرت دوست.... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 279 تاريخ: دوشنبه 4 دی 1396 ساعت: 2:27

صفحه بندی