ما را در سایت سخنی از حضرت دوست.... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 289 تاريخ: چهارشنبه 20 دی 1396 ساعت: 18:22
یه وبلاگ دیدماولش فکر کردم خودتینظر که دادم از جوابش متوجه شدم اشتباه کردم...ولی خیلی جالببا اینکه مطمعنم تو نیستیولی نمیخوام باور کنمخودم رو گول زدم و همش مهمون اون وبلاگمصاحبش خیلی از تو مهربون ترمن رو قبول کردهو این خیلی خوبنبودت کمرنگ میشهبدون هیچ دردسریاون حرف میزنهمن میخونمزیادم مخاطب ندارهو تقریبا من خواننده پر و پاقرصشمگاهی دلم میخواد وقتی ناراحت ارومش کنمولی بعد یادم میادمن فقط خودم رو گول زدمو اون یه غریبه است...ولی بازم خوبهخدا من رو نگاه میکنه ومن ارومم سخنی از حضرت دوست.......ما را در سایت سخنی از حضرت دوست.... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 273 تاريخ: چهارشنبه 20 دی 1396 ساعت: 18:22
ما را در سایت سخنی از حضرت دوست.... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 315 تاريخ: پنجشنبه 7 دی 1396 ساعت: 21:58
ما را در سایت سخنی از حضرت دوست.... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 251 تاريخ: دوشنبه 4 دی 1396 ساعت: 2:27
همسرتم درک نکنه تو رو
جدیدا برای جمعه هاش همیشه برنامه داره...
یک هفته با دوستش
یک هفته اضافه کاری
یک هفته با مادرش
خلاصه با همه به غیر من ....
دلم گرفته ای دوست
هوای گریه با من ....
خیلی دلتنگم
خدا حجمش رو میدونه
تازه میفهمم
عجب صبری خدا داره..
من جاش بودم دلم میسوخت
یه کاری میکردم...
ولی خدا صبورتر از من
الهی به امید تو
سخنی از حضرت دوست.......ما را در سایت سخنی از حضرت دوست.... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 325 تاريخ: دوشنبه 4 دی 1396 ساعت: 2:27
میزنی بیرون
بازم نفس کم میاری
هوا نداری برای تنفس
حی میکنی دو تا دست دور گلوت حلقه شده و داره خفت میکنه
این جور مواقع باید غرور رو بزاری کنار
زانوهات رو بغل کنی
یه دل سیر گریه کنی
بعد اروم میشی
نفس میاد سرجاش
دیگه اون دستها رهات میکنند
دیگه حس خفگی نداری
اون بغض لعنتی مسبب همه این دردهات بود
اروووووووووووووم میشی
و این ارامش بهاش شکستن غرورته...
سخنی از حضرت دوست.......ما را در سایت سخنی از حضرت دوست.... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 276 تاريخ: دوشنبه 4 دی 1396 ساعت: 2:27
میخوام ازش بخوام برام بستری بنویسه
نه اینکه درد جسمی داشته باشم
میخوااااااااااااااااام بلکه اینطوری بقیه دست از سرم بردارند
بیخیال من بشن
همکارها
دوستها
خانواده
اصلا نمیخوان درک کنند من حالممممممم بد
من باید تنها باشم
من باید فکر کنم
اونقدر فکر کنم تا مغزم خسته بشه
بخوابه
سخنی از حضرت دوست.......ما را در سایت سخنی از حضرت دوست.... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 258 تاريخ: دوشنبه 4 دی 1396 ساعت: 2:27
خیلی غرغرو شدمگاهی خجالت میکشم از این همه نق نقی که میکنمدیروز به دکترم گفتممیخنده میگه اینم یه مدل ویارچه ویار جالبیبگم همسری هوامو بیشتر داشته باشهحتی در مورد بستری هم که گفتم اعتنا نکرد ولی بهم گفت گاهی استراحت کنبرا فردا بهم استعلاجی دادنمیخوام کسی بدونه تا بتونم تنها باشم تو خونههر چند ساعت یک سجاد میاد ولی همونم غنیمتهدیگه اینکه گفت شرایطم خیلی خوبو نی نی جاش عالیهو نگرانی هام همش بیخودیهو اما از ادارههمکاری بود که گفتم نمیادهنوزم نیومده و تقریبا دوماه شدهظاهرا اقایون مدیرم قرار نیست براش جایگزین بیارن و فقط خط و نشون میکشند که اگه اومد ما نیازی دیگه بهش نداریمیکی نیست بگه شما که مجوز جذب نیرو ندارید حداقل همین رو نگهش داریدچرا الکی بزرگش میکنیدطرف رسمیزورش رسیده نیومدهاز بالا هم که داره حمایت میشهدیگه چرا شما میشید کاسه داغ تر از آشاونم وقتی این همه کار مونده رو دستتون و منم به زودی نه ماه میرم مرخصیهیچی دیگه فعلا بحث داغ این روزها تو محفل کاریمون همین مسئله استجدیدا بیشتر وقتم تو اون وبم میگذرهحس میکنم یه آشنا قدیمی مهمون وبم شده البته نمیخواد من بدونماین ها همش یک حسولی شدیدا قویطوریکه کاملا واضح حسش میکنمنامرررررررررررررررررررررررد نظرم نمیده اصلا ی کم از دنیای مجازی فاصله گرفتم و درگیر عروسی داداشی شدیماگه خدا بخواد بعد از مراسم چهلم یک سخنی از حضرت دوست.......ما را در سایت سخنی از حضرت دوست.... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 279 تاريخ: دوشنبه 4 دی 1396 ساعت: 2:27